ماجرای دیدارعلامه حلی باامام زمان(عج)

ماجرای دیدارعلامه حلی باامام زمان(عج)

ماجرای دیدار حضرت مهدی (عج)وعلامه حلی

علامه حلی در حالی که هواغروب کرده بود سورابراسب درراه بودند.سکوت بیابان همه جارا فرا گرفته بود.کسی علامه حلی رصدا می کند.علامه حلی آرام وبی صدادردل خودذکر تسبیحات حضرت زهرا(س)می گوید.دوباره کسی علامه حلی را صدا می کند.

آرام آرام نزدی به او میشود.دیگر فاصله ی کمی مانده بود وعلامه حلی حضرت مهدی (عج)به خوبی می دیدند.مردی خوش روودوست داشتنی.علامه حلی بسیار متعج می شود.

حضرت مهدی (عج)به او سلام می کند ومی گوید کجا می روی ای شیخ حسن حلی؟علامه حلی با خود می گوید:خدایااوکیست نام مرا از کجا می داند.دراین وقت شب بامن چه کار دارد؟باید نامش را بپرسم)

علامه حلی می گوید:به حرم مولایمان سیدالشهدا حسین(ع)می روم.حضرت مهدی(عج)چیزی نمی گوید.سکوت معنادار حکمفرماشد.

علامه حلی وامام زمان(عج)هردو درحال حرکت بودند.شیخ حسن حلی سوالات سختی رایک به یک می پرسند وحضرت مهدی به آسانی جواب می دهند.اومی فهمد که بامردی فاظل ودانشمند رو به رو است

.اوبا خود می گوید که نکند اومولایمان حضرت مهدی(عج)باشد.برای این که علامه مطلع شودبه حضرت (عج)می گوید:آیامی توانم حضرت صاحب الزمان(عج)ببینم؟

درهمین حال ایشان به علامه حلی نزدیک می شوند ودست در دست او می گزارند ومی فرمایند:چگونه صاحب الزمان رانمی توان دیدوحال آن که دست او دردست توست.

علامه حلی باشنیدن این سخن بی هو می شود وبرای این که لحظات کمی در کنار امام زمان (عج)بسیار ناراحت می شود.





:: موضوعات مرتبط: امامان وپیامبران , امامان , ,
:: برچسب‌ها: ماجرای دیدارعلام , داستان دیدارعلامه حلی باامام زمان(عج) , داستان از امام زمان , علامه حلی , مولامهدی گل یاس , دردست دوست , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : منتظر
تاریخ : یک شنبه 12 آبان 1392
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه: